ما چقدر عادت کرده ایم همیشه کم ببینیم و بد ببینیم و حتی گاهی نبینیم.

ما خیلی وقت ها آنجایی را که هستیم نمیبینیم.

ما خیلی وقت ها آن جمعی را که در آن هستیم نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها حتی آرامش و سکوتی را که در آن هستیم نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها حال و زمانی را که در آن هستیم نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها خدایی را که هست در این نزدیکی ها نمیبینیم

ما خیلی وقت ها چشم های نگران و خیس ناظر و حاضر امامان را نمی بینیم.

ما خیلی وقت ها حتی...

این ما همان "من" است. منِ هر کدام از ما...

-منی که میدانم و میبینم خانه ای و سقفی بالای سرم هست که شب را برایم تبدیل به رویایی دست یافتنی و دوست داشتنی میکند، که دوست دارم لب پنجره عادت بنشینم و گه گاهی ناظر زیبایی ماه و ستاره ها باشم.

منی که می دانم و میبینم همین برای خیلی ها آرزوست. آرزویی که شاید در خواب ببینند.

 

-منی که خانواده دارم. پدر، مادر، خواهر، بردار..

منی که انقدر برایم عادی است که حتی نمی بینم، برای رضا و رضاها حتی داشتن یکی از آن ها اندازه به دست آوردن تمام دنیا شادی بخش است،

دانلود قسمت شانزدهم ماه عسل 93

رضایی که گریه میکرد برای یافتن یا شنیدن خبری از خانواده اش و هویتش، حتی خبر مرگ...

منی که دوستانی دارم، به قول سهراب بهتر از آب روان...

 

-منی که چون تا بوده همیشه آرامش و امنیت دیدم، نمیفهمم روزه را با خون افطار کردن یعنی چه؟

شب خوابیدن و سحر خانه را بی سقف دیدن یعنی چه؟

جای مادر و پدر زیر آوار و تانک دیدن یعنی چه؟

گریه مادر، ضجه ی پدر، بریدن نفس یعنی چه؟

روزها و شب های غزه و عراق و سوریه یعنی چه؟

اصلا "فلسطین" یعنی چه؟؟

منی که حتی دیدن این عکس ها حالم را بد میکند و اگر رو داشتم و نمی ترسیدم از قضاوت دیگران شاید میگفتم چرا رسانه ها اینها را نشان میدهند و حال مردم را در این ایام با برکت و روحانی بهم میریزند!

 

-منی که تا بوده و هست گفته ام و باور کرده ام و کارم شده فقط کاسه چه کنم، چه کنم بر دست گرفتن و خود را به خواب بیخیالی زدن که آخر من باید چه کنم؟ چه میتوانم بکنم؟ نمی دانم، اگر هم بدانم، نمیتوانم! و این روزها و لحظه های عمر است که در همین ندانستن ها و نکردن ها و نشستن ها، بی صدا می گذرد و هیچ گاه و به هیچ اشک و ناله ای حتی برنمیگردد...

-منی که...

برای این "من" هیچ چیزی حتی قابل گفتن نیست. خدایی که خود میبیند و هر لحظه را می فهمد و من در این بین با وجودی که میدانم که میبیند اما انگار نمیبینم این دیدن دائمی اش را... شاید هم نمیخواهم که ببینم...

میدانم که هست همین نزدیکی ها.

میدانم که حواسش هست، همیشه...

حواسش هست که سقف دارم، خانواده دارم، دوست دارم، امنیت دارم، زنده ام و نفس می کشم و بالاتر از همه اینها پناهگاهی چون او دارم، حواسش همیشه هست...

میدانم که لحظه لحظه و ذره ذره وجودم باید سپاس و شکر باشد از او و نگاهش، از لطف و مهربانیش، اما....

اما باز مثل همیشه...

مثل همیشه به اینجا که می رسد کم می آورم؛ نه رسم سپاس و شکرگذاری به زبان را بلدم، نه راه و رسم قدردانی از این همه لطف. راه و رسم قدردانی که خود یادمان داده ای که استفاده درست از هر نعمت، راه قدردانی از آن است.

راه قدردانی از نعمت هایی که من دارم و عده ای خواب داشتنش را دارند چیست؟؟

امنیتی که خواب کودکان غزه است. خانواده ای که آرزوی کودکان غزه است. خانه ای که با خانواده اش سرپا باشد، نماز جمعه ای که در بیت المقدس بخوانند بی ترس و وحشت...


پ.ن حقیقتش را بخواهید میخاستم از این بنویسم که خیلی از ما می دانیم راه نجات این عالم و این همه مظلومی که هیچ کس نمیداند به "کدامین گناه کشته می شوند" ظهور همان امامی است که همیشه با چشم های نگران و خیس ما را نظاره گر است. امامی که آمدنش یعنی رسیدن حق به صاحبش و نبودش یعنی خیلی واژه ها بی معنی اند، هم چون عدالت. نبودش یعنی شیعه...

اما به اینجا که میرسد بحث "من" می آید وسط و همین "من" چون عادت کرده است خودش را محکوم نکند نتوانست برای این بند جایی در متن باز کند و راهش کشید به پی نوشت ها...

منی که این وسط برای همین ظلم مقصر است. مقصر است چون یا مانع ظهور است و اگر هم مانع نباشد باید یار آن امامی باشد که سال ها منتظر 313 مرد است،اما ما کجا و...