برای دلتنگی های یحیی

بیست و چهار سال پیش از عملیات کربلای 4 فرزندی پا به عرصه هستی گذاشت که بعد ها بر صفحات دفتر دلتنگی هایش نوشت:" من سید یحیی متولد 1341 هستم. می گویند امام را که می خواستند تبعید کنند، یکی به تمسخر گفته بود:« پس سربازهایت کو؟» امام گفته بود:« سربازهای من در گهواره هایشان دارند شیر میخورند.»... و من جزو آن ها بودم. آری من متولد 1341 هستم و جزو خوشبخت ترین نسل ها...

خدایا چه توفیقی! من کجا و سرباز امام بودن کجا!..."

"دلتنگی های یحیی" عنوان کتابی است که در بزرگداشت شهید بزرگوار سید یحیی دلدار بناب نگاشته شده است.

صفحات کتاب با بیان خاطراتی از زبان پدر که خود همرزم پسر بود و باقی اعضای خانواده و همرزمانش ورق میخورد و اما بهترین بخش کتاب... صفحاتی است که از دفتر شهید و از زبان خود او، از دلتنگی هایش می گوید.

دلتنگی های یحیی برای من خیلی خواندنی بود و جنس برخی از دلتنگی های اول دفتر برایم بسیار آشنا، اما او....

او بعد از عملیات بدر در دفترش نوشت:" بدر هم گذشت عجیب تر از خیبر؛ خیبر ستاره ها را برد و بدر خورشیدمان( مهدی باکری)را. شاید به قول خودش عرضه و لیاقت پیروزی کامل را پیدا نکرده بودیم و شاید نه، خواست الهی چنین بوده است؛ اما او که رفت مظلومتر از یارانش و با خروش و جریان دجله به جاودانگی تارخ پیوست. دردناکتر ان که چندی بعد خواهند گفت او هم یکی از فرمانده هان بود که شهید شد! فقط همین!!

سرعت انقلاب و جنگ به حدی زیاد است که امکان شناختن چنین اسوه هایی وجود ندارد. امیدمان به تاریخ است که روزی سر وقتش حماسه ها را باز گویند؛ ولی اگر تارخ امروز بیدار باشد برای فردا چیزی خواهد داشت. برای ما دردناک است که حضرت عباس را فقط در یک نیم روز می شناسیم. گو اینکه آن نیم روز قدر تاریخ بود...

مهدی ها گمنام ماندند همانطوری که گمنام آمدند؛ گمنام زیستند و تنها رفتند. ای کاش همه با مهدی می رفتند. ولی او تنها رفت تا " تنها جنگیدن" و "تنها شهید شدن" همچنان برای بهترین ها باشد"

خدا هم دلش برای یحیی تنگ شده بود که سال 65 او را برد...


          " خدایا اگر چه بهشت تو برایم بی رنگ است؛ اما دیدن روی تو برایم همه رنگ است!"


پ .ن : خانواده این شهید ساکن تبریز ان. اگر خدا بخواد دیدار با خانواده شهید این ترم مون میتونه برای بیشتر شنیدن از دلتنگی های او باشد...

مادرانه...

 سلام!

تابستان سال پیش که گه گداری در مورد مسائل مربوط به زنان مینوشتم، در چند جا اشاره کردم که در ادامه نظرم را در مورد اشتغال زنان در پستی جداگانه مطرح میکنم. اما همان موقع ها زلزله آذربایجان اتفاق افتاد و مدت کوتاهی ذهنم درگیر این موضوع شد و بعد هم شروع دانشگاه و ... خلاصه، به فراموشی سپرده شد. هرچند این گذر زمان برای من مفید بود ولی میخوام به وعده ام وفا کنم. امروز میخواهم شما رو با یکی از اعضای جدید خانواده یمان بیشتر آشنا کنم!

راستی برای شادی روح درگذشتگان زلزله آذربایجان یک صلواتی بفرستید. یک سال گذشت...

از این مقدمه طولانی که بگذریم میرسیم به:

23 فروردین 90، ساعت 14:00

یه کوچولوی جدید به جمع ما اضافه شد.

به پیشنهاد پدر اسمش شد "مصطفی".

سید مصطفیِ کوچولو از این روز شد، عضو کوچک خانواده ما.

روزهای اول قادر به انجام هیچ کاری نبود، حتی پراندن مگس از روی صورتش! و مادر شبانه روز مثل پروانه دورش می گشت. خواب و خوراک نداشت...

یک ماه...

سه ماه...

شش ماه...

کم کم بزرگتر شد. کم کم بعضی چیزها را یاد گرفت. حرکاتش بیشتر شد. یاد گرفت بنشیند. دندان درآورد.  کم کم گفت: ماما... گفت بابا...

یاد گرفت با گرفتن از جایی بایستد. توانست راه برود. حرف بزند... ( البته هیچ کدام از اینها به این سادگی که من اینجا گفتم نبود!)

سید مصطفی الان تقریبا دو سال و چهار ماهه است و بسیار باهوش...

این روزها او تبدیل شده است به دو چشم بسیار قوی و دو گوش بسیار شنوا. دوربینی شده است که همه چیز را ثبت می کند.

آینه تمام نمای رفتارهای ما در خانه شده است.

همه اعضا خانواده را به خوبی و با تمام ویژگی هایشان می شناسد و بینشان تفاوت ها قائل است. بر سر رفتار های تک تک اعضا و خصوصا مادر به شدت حساس است. انتظاراتش از همه بر اساس شناختش است.

 رفتار با او، دقت و ظرافت زیادی می خواهد. وقتی کنار او هستی باید خیلی مراقب رفتار و گفتارت باشی. چون کافیست چیز جدیدی از تو ببیند. همان را عینا تحویل می دهد. آن وقت دیگر حق نداری از آن حرکتش خوشت نیاید یا او را دعوا کنی. بلافاصله با زیرکی تمام مصداقش را نشان می دهد.

چند روزی است به شدت حس نقاشی و درس خواندنش! گل کرده. بماند که به خاطر چند دقیقه غفلت من، این حسش چه بر سر نوشته هایم آورد! این روزها در سفارش هایش برای کشیدن نقاشی از گاو و اردک وگوسفند... استعدادهای همگیمان را در نقاشی شکوفا کرده! جالب اینجاست به هیچ وجه نمیتوانی او را دست به سر کنی. اگر کمی بی حوصله بکشی یا سرهمش کنی، خیلی زود متوجه می شود و فورا می گوید: خوشگلشو بکش، نشد!!

در همین بازی ها، در حرف زدن ها و شنیدن ها، در بودن در کنار مادر، در بودن در کنار خانواده شخصیت و هویت او دارد شکل می گیرد.

این را هم لازم است بگویم که ما هر کدام دغدغه های شغلی و تحصیلی خودمان را داریم و اغلب در خانه و درکنار او نیستیم و این مادر است که در تمام این مدت و در شکل گیری تمام این تغییرات در او نقش اول را دارد.

ذهن و شخصیت او دارد با همین ظرافت ها و دقت؛ شکل می گیرد.

و این وسط کار مادر چقدر سخت است...

تا قبل از دوسالگی با وجود اینکه کار چندانی نمی توانست انجام دهد و نیاز به مراقبت شبانه روزی داشت، اما کار مادر کمی راحت تر بود.

 از زمانی که کودک از شیر مادر گرفته می شود، وابستگی عاطفی و روانی کودک به او بیشتر می شود و کار مادر سخت تر می شود.

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چه کسی می تواند کار مادر را انجام دهد؟ این همه ظرافت این همه حوصله برای شکل گیری شخصیت اش را چه کس دیگری جز مادر میتواند انجام دهد؟ کدام مهد کودک؟ کدام پرستار کودک؟

اشتباه نشود قصد ندارم به نوعی سرگرمتان کرده باشم و از بازگو کردن این خاطرات شخصی سریع نتیجه بگیرم که با اشتغال و حتی  بعضا تحصیل! بانوان مشکل دارم!!

این ها را گفتم که به اینجا برسم که با قطعیت می توانم بگویم که نبودن مادر در طی ساعات متمادی و طی روزهای متوالی در کنار سید مصطفی خلاهایی را در او به وجود می آورد. خلا هایی که هیچ کدام از ما با تمام علاقه ای که به او داریم نمیتوانیم پر کنیم. و این از اسرار و پیوندهایی است که خداوند بین مادر و کودک قرار داده است چرا که از وجود خود اوست.

حال شما خود حساب مادر و فرزندی را بکنید که هر روز بیش از هفت، هشت ساعت را کنارهم نیستند!

گاهی این را از زبان زنان شاغل شنیده ام که می گویند:" خب ما این موارد را می دانیم و طبیعتا وقت کمتری را با کودکان خودمان هستیم. ولی در هر صورت باید به خاطر به دست آوردن چیزی، از برخی موارد دیگر گذشت!"

اما به نظر می آید آن خلاهای به وجود آمده در فرزند به خاطر این نبودن های مداوم مادر خیلی هم جبران پذیر نیست.

البته منظور بنده هم این نیست که مادر بیست و چهار ساعته باید در کنار فرزندش باشد، و نباید به هیچ کار شخصی یا غیر شخصی خودش برسد!!

 اما معتقدم در سنین کمتر از هفت سالگی و دوران قبل از مدرسه، نیاز کودک به حضور فیزیکی و عاطفی مادر بسیار زیاد است، و پاسخ به این نیاز از طرف مادر بسیار لازم.... به این معنی که مادر در این سال های ابتدائی زندگی فرزندش تا حد ممکن نباید شغل رسمی یا اداری داشته باشد، شغل رسمی یا اداری  به این ترتیب که ملزم باشد شش یا پنج روز در هفته، از ساعات 7 صبح تا 15 بعد از ظهر( کمی بیشتر یا کمتر) را دور از خانه و فرزندش باشد.

بگذریم... این همه پرحرفی کردم، اما آنچه پیش از نوشتن در ذهن داشتم بیشتر حول مبحث زیر بود، نه این وجه از موضوع که به آن پرداختم!!

به گواه متخصصان و البته تجربه ، کودکان امروز بسیار باهوش اند و طبیعتا برخورد با آنها هم به همان مقدار هوش و ذکاوت و مهارت و به قول امروزی تر " به روز شدن" نیاز دارد. این حدیث از امام علی هم گواه این مطلب است:

فرزندانتان را برآداب خود تربیت نکنید؛ چرا که آنها برای – آینده و – زمانی غیر از زمان شما آفریده شده اند.

در عصر علم و تکنولوژی، سرعت تغییر همه چیز جند برابر می شود و برای مطابقت با ملزومات این تغییرات نیاز به علم، تلاش و مهارت به طوری کلی تر "در متن جامعه بودن" هست و طبیعتا این نیاز برای زنان که قرار است نقش اساسی در شکل گیری و تربیت "یک انسان برای این عصر" را داشته باشند، اگر بیشتر از مردان نباشد کمتر نیست.... "در متن جامعه بودن" لزوما به معنی شاغل بودن نیست، اما با حفظ اولویت ها و خصوصا شرایط گفته شده در بالا منافاتی هم با این موضوع ندارد.


پ.ن ن. در طول این مدت یکی دوباری که بیشتر با مصطفی بوده ام و برایش کمی زحمت کشیدم یا شاهد تلاش های مادر و پدر بودم، با تمام وجود اعتراف کردم "بچه بزرگ کردن هم واقعا دردسره ها" البته دردسر به این معنی که زحمت و دقت فراوان میخواهد. هر چه بیشتر میگذرد بهتر میتوانم برخی از سخنان و تاکیدات پیامبر و ائمه را در مورد تربیت فرزند درک کنم. و بیخود نیست که فرزند صالح گلی از باغ بهشته برای پدر و مادرش!

برای تربیت یک کوچولوی صالح برای این دوره زمونه غیر از مهر و محبت، وقت، دقت، حوصله، علم، مهارت و حتی تخصص، کمک گرفتن از خدا و ائمه و یاری خواستن از اونها هم خیلی مهمه و دعا برای انجام این رسالت رو نباید فراموش کرد.

دعا میکنم مصطفی کوچولوی ما راه مصطفی چمران رو ادامه بده و خداوند به ما در این مسیر توفیق بده.

با کتاب هایم

کتاب" از به" داستان زندگی یکی از خلبانان تیز پرواز جنگ است به قلم زیبا و جوان پسند رضا امیر خانی.

             

کل داستان در قالب نامه هایی مکتوب بیان می شود و نام داستان هم از همین موضوع گرفته شده ست و از ویژگی های منحصر به فرد آن به شمار می رود.

داستان از جایی شروع می شود که دختر بچه ای که موضوع انشاءشان نامه ای به یک رزمنده بوده است، نامه ای به یکی از خلبانان جنگ می نویسد و در آن گله می کند و از درد هایش و پدر و مادر از دست داده اش می گوید.

این نامه به دست یک خلبانی می رسد که در یکی از عملیات ها پاهایش را از دست داده و ویلچر نشین شده، اما همچنان عاشق پرواز و خدمت است.

باقی داستان زندگی این خلبان را مرور می کند در قالب نامه های رد و بدل شده بین او و همکارانش و همسرش و آن دختر بچه و البته نامه های او به امام زمان خویش.

بیان زیبا و ساده ی وقایع و احساسات از ویزگی های قلم این نویسنده ی جوان است.


ما در مسیر بد شدن هستیم!

شناخت هر فرد از خودش برای ادامه مسیر زندگی خیلی میتونه راه گشا باشه و مفید.

یکسری از این ویژگی ها و شخصیت ها، برای هر فردی متمایز است و یکسری هم مربوط به عموم انسانهاست.

راستش را بخواهید، خیلی حال نوشتن مقدمه ندارم برای همین از آن میگذرم و میرم سر اصل مطلب!

این جمله از بچگی برای ما آنقدر در کتاب ها و از زبان بزرگان تکرار شده که در وجودمان هک شده.

"انسان ها فطرت پاکی دارند".

اشتباه نشود قصد نفی آن را ندارم. من هم مثل همه مسلمانان و شاید مثل همه مردم این دنیا، این جمله را باور دارم و میدانم خیلی جاها همین باور راه نجات است .اما این وسط یک چیز دیگر هم هست که معمولا کم گفته می شود.

بر اساس همین باور عمومی اغلب ما هر گاه به زندگی خودمون نگاه کنیم و بدی را در وجودمان پیدا کنیم. گذشته مان را میگردیم و فقط همین باور را داریم که قطعا در گذشته خطایی کرده ایم که به این وضعیت دچار شده ایم.

البته بنده قصد نفی این باور را هم ندارم. این اصل خیلی وقت ها درست است. اما گاهی که به جواب نمیرسیم دچار سردرگمی می شویم. این جمله را حتما شنیده اید" :نمیدانم چه گناهی به درگاه خدا کردم که اینجوری..."

ما انسان ها با وجود همان فطرت پاک و با وجود استعداد ها و امکانات فراوان در وجود خود برای رشد، اما طبیعتا در مسیر خراب شدن هستیم و این خراب شدن استمرار همیشگی دارد. یعنی اگر هیچ کار بد یا خوبی هم انجام ندهیم، با گذر عمر درحال کسب یکسری از بدی ها هستیم.

روح ما طبیعتا رویش های زائد دارد. شاید این را هم از زبان کسی شنیده باشید:" من قبلا اینطور نبودم، اینچنین شدم..." البته "اینچنین شدن" شاید نتیجه عملکرد گذشته ما باشد، اما گاهی هم به خاطر همین تولید بدی در روح ما هست. روح ما به طور طبیعی به سبب ویژگی هایش بدی تولید میکند. به سبب اینکه عجله دارد شتاب زده است بی نهایت طلب است و...( تصحیح و توضیح در ادامه مطلب آورده شده است)

این شناخت از وجود آدمی گاهی اوقات میتواند خیلی راه گشا باشد و به حل بعضی از سردرگمی ها کمک می کند.

بحث من بیشتر سر همین شناخت بود. اما این را هم اضافه کنم تنها راه حل آن محاسبه است. تنها راه آن خودسازی است و خودسازی با این تعریف از خود در عمل، یعنی مبارزه. مبارزه با بدی ها، بدی هایی که به طور طبیعی در وجودمان تولید می شود، بدی هایی که کسب میکنیم.

بعد نوشت:

توضیحی بر آنچه نوشتم!

شروع کردم به نوشتن توضیح بیشتر در مورد این پست و جواب به سوال های دوستان که در نظرات مطرح کرده بودند، و در واقع خواستم منظورم رو بهتر بیان کنم اما بعد که دوباره قسمت بالا رو خوندم دیدم، واقعا بد! بیان شده و شما حق داشتید. راستش نمی دونم چرا با وجودی که حال نوشتن نداشتم، نوشتم!! عذر میخوام

خب باز بریم سر اصل مطلب

می توان این مساله را به این شکل مطرح کرد که:

1.آیا ما  بدیم و بناست خوب شویم؟

2.آیا ما بدیهایی داریم و خوبی هایی و بناست با بدیهایمان مباره کنیم؟

3.آیا ما خوبیم و بد میشویم و باید با بد شدن مبارزه کنیم و مراقب باشیم که بد نشویم؟ که در واقع دو صورت دارد: بعد از بد شدن با آن مبارزه کنیم، یا جلوگیری کنیم از بد شدن و رفتن به سمت بدی ها.

جواب این سوال کاملا روشن است. ما انسانهای خوبی هستیم. در بهترین شکل ممکن خلق شدیم.

ان الانسان فی احسن تقویم

 بدی هم نداریم، اما.... زمینه بد شدن در ما وجود دارد و این فهم هم در ما موجود است. یعنی ما بد "می شویم".

تا اینجا فکر نمکینم کسی مخالف باشد. بحث اصلی از اینجا به بعد شروع می شود.

مساله اصلی در رشد اخلاقی و در واقع درگیری های اخلاقی به این موضوع برمیگرده که انسان باید مراقبت کند که بد نشود، اما این مراقبت کافی نیست و باید مبارزه هم کند با بدی هایی که به طور طبیعی و به دلایلی  که به یکی دو مورد در ادامه اشاره میکنم، بسراغش می آید.

اینجا یک مساله ای وجود دارد یعنی ما هر چه قدر هم مراقبت کنیم باز مواردی هست که حسابش از دست ما خارج شود و باز بدی هایی کسب میکنیم و باید با آن ها مبارزه کنیم.

برای رشد اخلاقی مساله اصلی انسان افزایش خوبی نیست، بالعکس دوری از بدی و مبارزه با بدی است که این خالی کردن وجود آدمی از بدی ها خودش ظرفیت کسب خیلی از خوبی ها را به وجود می آورد و به همین دلیل است که دوری از سیات اولی تر از کسب حسنات یاد شده.

یعنی نمی شود مبارزه با بدی ها نکرد و فقط سراغ انجام افعال خوب رفت و به شکل درست در مسیر رشد اخلاقی قدم برداشت.

انسان ها در این دنیا مثل گیاهان مزرعه دائما در معرض آفات هستند و سم پاشی تا حدی جلوی آفات و حشرات مضر رو میگیره.

ان الانسان لفی خسر

انسان ها در خسران و زیان هستند.

در روح انسان گرایش های متفاوتی هست که وجود هرکدامش ضروری است. اما گاهی ترکیب نا بجای چند تا از این گرایش ها ممکن است صفتی را در شخص به وجود آورد که مایه شقاوت باشد.

همه این گرایشات به طور هماهنگ و موازی رشد نمکنند و وظیفه رشد آنها به عهده ی انسان است و با اختیار و اعمال او صورت می گیرد. معمولا گرایش هایی که مربوط به عالم محسوسات و عواطف است زودتر فعال می شود و گاهی ترکیب آن با یک گرایش دیگر می تواند انسان را به سمت بدی میل دهد.

به طور مثال  عجله یکی از گرایش های روح است و صفت برجسته ای است و میتواند در انسان انرژی ایجاد کند در حرکت به سمت خوبی ها در سبقت گرفتن در نیکی ها در اشتیاق به حرکت در مسیر حق.

هم چنین انسان موجودی است که دوست دارد بزرگ بشود، فلسفه خلقت ملاقات خداوند است. خداوند بزرگ است( الله اکبر) و برای ملاقات کننده او هم باید بزرگ باشد و به اسماء او نزدیک شود. انسان  برای بزرگ شدن در این دنیا تلاش می کند و بزرگ می شود، اگر انسان عجله کند در بزرگ شدن، دچار تکبر می شود که ام رذایل است.

برای اصلاح یک گرایش نباید فقط به آن پرداخت باید به مجموعه گرایش هایی که در روح انسان است پرداخت و همه آن ها را در حدی که لازم است رشد داد تا توازن در روح برقرار شود.

حب نفس عامل بسیار از خرابی هاست اما باید در انسان هم وجود داشته باشد. حب نفس خودبه خود تقویت می شود و باید برای تضعیف آن برنامه داشت.

منظور از تولید بدی در روح به این شکل بود یعنی در طول عمر  و با رشد انسان گرایش های انسان هم رشد می یابند اما با همین تاخیر در به فعلیت رساندن یک گرایش یا رشد بیش از حد یک گرایش، انسان در معرض بد شدن قرار می گیرد و این نا هماهنگی ها در روح تقریبا می شود گفت در طول عمر برای اغلب انسان ها اتفاق می افتد "اما" این بد شدن استثنا دارد یعنی راه و روش برای مقابله هست. مثل همین آیه شریفه قرآن الا الذین دارد.

ان الانسان لفی خسر "الا الذین" امنو و عمل الصالحات و تواصو بالصبر

یعنی ما در مسیر بد شدن هستیم "الا کسانی" که دائم در این دنیا در حال مراقبت و مبارزه هستند. الا اینکه که مراقبت کنیم از بد شدن و هم چنین در کنار آن مبارزه کنیم با بدی هایی که در روح ما به سبب وجود گرایش های متفاوت و رشد نابجا یا ترکیب نابجا پیش می آید. که اگر غیر از این بد بود و بد شدن به طور طبیعی در روح به وجود می آمد و راه مقابله نداشت اصل فلسفه از خلقت بشر مسیر رشد و کمال که هدف خلقت هم هست کاملا بی معنی می شد

طنابت رو ول کن!

روزی یه کوهنورد حرفه ای تو یه روز سرد زمستونی تصمیم گرفت یه قله ای رو فتح کنه.

رفت و رفت به نزدیکی قله که رسید یهو قسمتی از طنابش پاره شد، و اون از سنگی آویزون موند.

صدا زد: خدا! کمک... خدایا کمک...

صدا اومد: مطئنی من میتونم کمکت کنم؟

-بله بله....

گفت طنابت رو ول کن.

کوهنورد محکم طناب رو گرفت.

باز صدا زد: خدایا کمک. کمک...

صدا اومد: مطئنی من میتونم کمکت کنم؟

-بله بله، مطمئنم

گفت طنابت رو ول کن.

کوهنورد طنابش رو محکم تر گرفت.

فردا روزنامه ها نوشتند:

کوهنوردی حرفه ای در ارتفاع یک متری زمین یخ زد...


پ.ن 1. سلام! و طاعات و عبادات همگی قبول حق.

پ.ن 2. دوران مدرسه دفتری داشتم که توش حدیث و شعر و داستان مینوشتم. داشتم ورق میزدم این داستان رو پیدا کردم. دیدم بد نیست برای گردگیری این خونه مجازی که بدجور خاک گرفته بودش!