طنابت رو ول کن!
روزی یه کوهنورد حرفه ای تو یه روز سرد زمستونی تصمیم گرفت یه قله ای رو فتح کنه.
رفت و رفت به نزدیکی قله که رسید یهو قسمتی از طنابش پاره شد، و اون از سنگی آویزون موند.
صدا زد: خدا! کمک... خدایا کمک...
صدا اومد: مطئنی من میتونم کمکت کنم؟
-بله بله....
گفت طنابت رو ول کن.
کوهنورد محکم طناب رو گرفت.
باز صدا زد: خدایا کمک. کمک...
صدا اومد: مطئنی من میتونم کمکت کنم؟
-بله بله، مطمئنم
گفت طنابت رو ول کن.
کوهنورد طنابش رو محکم تر گرفت.
فردا روزنامه ها نوشتند:
کوهنوردی حرفه ای در ارتفاع یک متری زمین یخ زد...
پ.ن 1. سلام! و طاعات و عبادات همگی قبول حق.
پ.ن 2. دوران مدرسه دفتری داشتم که توش حدیث و شعر و داستان مینوشتم. داشتم ورق میزدم این داستان رو پیدا کردم. دیدم بد نیست برای گردگیری این خونه مجازی که بدجور خاک گرفته بودش!
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:42 توسط فاطمه سادات میری اقدم
|
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند