روزی یه کوهنورد حرفه ای تو یه روز سرد زمستونی تصمیم گرفت یه قله ای رو فتح کنه.

رفت و رفت به نزدیکی قله که رسید یهو قسمتی از طنابش پاره شد، و اون از سنگی آویزون موند.

صدا زد: خدا! کمک... خدایا کمک...

صدا اومد: مطئنی من میتونم کمکت کنم؟

-بله بله....

گفت طنابت رو ول کن.

کوهنورد محکم طناب رو گرفت.

باز صدا زد: خدایا کمک. کمک...

صدا اومد: مطئنی من میتونم کمکت کنم؟

-بله بله، مطمئنم

گفت طنابت رو ول کن.

کوهنورد طنابش رو محکم تر گرفت.

فردا روزنامه ها نوشتند:

کوهنوردی حرفه ای در ارتفاع یک متری زمین یخ زد...


پ.ن 1. سلام! و طاعات و عبادات همگی قبول حق.

پ.ن 2. دوران مدرسه دفتری داشتم که توش حدیث و شعر و داستان مینوشتم. داشتم ورق میزدم این داستان رو پیدا کردم. دیدم بد نیست برای گردگیری این خونه مجازی که بدجور خاک گرفته بودش!